ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو
من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو
هرکه وهرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو
من که به دریاش زدم تا چه کنی با دلِ من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو
ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم ،
رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو
شور تو آواز تویی ، وقت و شیراز تویی ،
جاذبه ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو
همّتی ای دوست که این نامه ز خود سان بکشم
ای همه خورشید تو و خاک و باران همه تو
مولانا
.....................................
آمده ام تا تو نگاهم کنی ... مثل آن وقتها که آنها را می نگریستی و اولین مرثیه خانشان تو بودی .
می گفت وقتی گلوله ای توی بدنشان فرو می رفت، وقتی خون از بدن هاشان می رفت،
در دل شب که چانه هاشان از سرمای کویر یک جا بند نمی شد ، وقتی به خاطر خونی که از بدنشان
می رفت تشنگی می آمد سراغشان.....
خودشان گفتند که هیچ کس نبود جز تو ! و آنها در آغوش تو بودند ...
چون کودکی هامان و هر هنگام که دلشکسته سراغت می آییم ...
و تو آنقدر دوستمان داری که سر نماز دستهایت را می گذاری زیر چانه ات و بنده ات را
نگاه می کنی ... حتی اگر بنده هواسش در نمازی که می خواند نباشد ...
و من دلتنگ تر از روزهای کودکی دوست دارم همانطور که نگاهم می کنی من هم ببینمت .
تو آنقدر مهربانی که تنها بارانت نمی بارد ... می ترسم ... از آن روز که مردنم بیدار شدنم باشد ... !
خدا جان ! عزیز ....
آمده ام تنها نگاهت کنم ، نگاهم کنی ، صدایت کنم تا صدایت را بشنوم ...
ها به کجا می کشیم خوب من ؟
عزیز، دوست داشتنت را هزاران بار شکر ... دوست داشتنت را شکر ... شکر ...


