تبليغاتX
جاودانه ها -

جاودانه ها

بی تو به سامان نرسم ، ای سروسامان همه تو
ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو
من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو
هرکه وهرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو
من که به دریاش زدم تا چه کنی با دلِ من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو

ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم ،
رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو
شور تو آواز تویی ، وقت و شیراز تویی ،
جاذبه ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو
همّتی ای دوست که این نامه ز خود سان بکشم
ای همه خورشید تو و خاک و باران همه تو

مولانا

.....................................

آمده ام تا تو نگاهم کنی ... مثل آن وقتها  که آنها را می نگریستی و اولین مرثیه خانشان تو بودی .

می گفت وقتی گلوله ای توی بدنشان فرو می رفت، وقتی خون از بدن هاشان می رفت،

در دل شب که چانه هاشان از سرمای کویر یک جا بند نمی شد ، وقتی به خاطر خونی که از بدنشان

می رفت تشنگی می آمد سراغشان.....

 خودشان گفتند که هیچ کس نبود جز تو ! و آنها در آغوش تو بودند ...

چون کودکی هامان و هر هنگام که دلشکسته سراغت می آییم ...

و تو آنقدر دوستمان داری که سر نماز دستهایت را می گذاری زیر چانه ات و بنده ات را

نگاه می کنی ... حتی اگر بنده هواسش در نمازی که می خواند نباشد ...

و من دلتنگ تر از روزهای کودکی دوست دارم همانطور که نگاهم می کنی من هم ببینمت .

تو آنقدر مهربانی که تنها بارانت نمی بارد ... می ترسم ... از آن روز که مردنم بیدار شدنم باشد ... !

خدا جان ! عزیز ....

آمده ام تنها نگاهت کنم ، نگاهم کنی ، صدایت کنم تا صدایت را بشنوم ...

ها به کجا می کشیم خوب من ؟

عزیز، دوست داشتنت را هزاران بار شکر ... دوست داشتنت را شکر ... شکر ...

+ جمعه بیستم اردیبهشت 138711:47پریسا |