صدای بوق ماشین ها اذیتم می کرد محله ی پرسروصدایی بود !
یاد دوران کودکیم با تو افتادم، هروقت دلم می گرفت می رفتم بالای
پشت بام خانه می آمدی می نشستی پیشم پاهایت را دراز می کردی و با دستت
روی زانویت اشاره می کردی سرم را روی زانویت می گذاشتم و آسمان را نگاه می کردم ...
یادش به خیر مغازه های میوه فروشی و پارک نزدیک محله که هیچ وقت دوستش نداشتیم ...!
به خودم که آمدم از روی پله های مارپیچ بالا می رفتم .
چه منظره ی قشنگی دورتادور ساختمان به جای دیوار آجری پنجره بود ... از آن پنجره ها که
وقتی می ایستی پشتش تمام قد توی قاب پنجره جا می شوی ... !
- چقدر پله هازیاده ...
و پاروی پله ی بعدی می گذاشتم ....
اصلن یادم نیست چه شد که شدیم خواهر و برادر افسانه ای ... ! فکر کنم تو هم نمیدانی .
آنروزها که توی زیر زمین خانه درس می خواندی از پشت پنجره نگاهت می کردم ...
دراز می کشیدم و سرم را می بردم لای دستهایم و چشم می دوختم به تو ....
می دانستم اگر به قولت عمل کنی می روی ... ولی باز دعا می کردم که به قولت عمل کنی .
یاد آن آلاسکاها که دور از چشم مامان می خوردیم به خیر ...
چند سال گذشته ؟؟؟
توانم از عضلات بدنم گرفته می شود ... می نشینم روی صندلی دوچرخه ...
و بلند بلند می خندم... چقدر با دوچرخه ات بهم سواری می دادی !
آخ.... هنوزم که یادش میوفتم دستم درد می گیره !
وقتی خونین و زخمی برگشتیم خونه مامان کلی دعوات کرد....
منم گفتم من خودم خوردم زمین داداش که کاری نکرد ...
مامانم چش غره ای رفت و گفت :خوبه خوبه ! خودم خوردم زمین ! حالا ببینم دستت
خیلی درد می کنه .... !!!
حالا خانوم شدم، بزرگ شدم،حالا کجایی داداشی ؟
بلند می شوم و دوباره پله هارا بالا می روم ....
رسیدم انگار ! با پشت دست چند ضربه به در می زنم و دررا باز می کنم ...
تمام دنیا دور سرم می چرخد ....
گفتن که اینجایی ... پس کوشی ؟!
می نشینم روی زمین تکیه می دهم به در و اتاق را نگاه می کنم ...
اینجا که فقط اتاقته ... خودت کوشی داداشی؟
چشم هایم را باز می کنم ... همش خواب بود؟ آره ، من هیچ وقت سوار دوچرخت نشدم ....
فقط می دونم آنروزا که درس می خوندی شاگرد اول شدی به قولت عمل کردی ...
بعد رفتی .... منم موندم با یه عالمه خاطره های الکی ... که هیچ کدومشون اتفاق نیافتاده ...
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آنقدر محو که حتی مژه برهم نزنی؟
مژه برهم نزنم تا که زدستم نرود
نازچشم توبه قدر مژه برهم زدنی
یا اباصالخ المهدی .. یوسف زهرا ... وای یوسف گم گشته که بوی آقا را می دهی ...


