تبليغاتX
جاودانه ها - بیا و ببار ....

جاودانه ها

بیا و ببار ....
و امروز چه بیگانه شده با دلهایی که تنگ ترند از قفس !

و امروز چقدر سخت گذشت و پراضطراب و باز اشک های پنهانی که از چشم مادر

دور نمی ماند ... !

میان بدبختی زمین و غربت آسمان چه ها که نمی گذرد !

زمینی که با بساط ابلیس وجود به زمین نمی ماند و آسمانی که با دود و گردوغبار

از دیدن آبیش محروم شدیم ... !

و امروز چه سخت گذشت و پر اضطراب و دستهایی کم بود انگار که انگشتان یخ زده ای

را بگیرد و گرمشان کند ... ! این انگشتان یخ زده را آفتاب پشت ابر کافی نیست ...

و آسمان دور از چشم هایی که در خواب رفته بودند تمام دیشب را غرید شاید گردوغبار را

از خود براند .... !

وقتی آن مدرسه و تمام معلم هایش رفتند انگار آفتاب پشت ابر پنهان تر شد ....

معلم هایی که در امروز خودشان برای فردای شاگردانی رفتند که نگرانشان بودند ...

و امروز چه سخت گذشت و پراضطراب در هیاهوی دلهای استادانی که هنوز چشم شان

به ما بود این را از بوی خاک همان مدرسه دانستم ...

حالا  در حیاط بزرگ مدرسه تنها رد پایشان مانده و همین رد پا باز انسان را درس می دهد !

 و دوکوهه به تنهایی سخن می گوید

تنها چیزی که دوکوهه را آرام می کند همان خورشید پشت ابریست که روزی با عطروجود تمام

آن معلمها که دغشان بر دل خاک دوکوهه سنگینی می کند تمام آسمان را از دود نجات بدهد ...

وبیاید ... بیاید... بیاید ...

امروز چه سخت گذشت و پر اضطراب ....

دلم تنگ است .... نمی دانم چرا پاییز اینقدر طولانی ست ....


برای معلمی که ایستاد تا رسم جاودانه ها فراموش نشود :

تو معلمی هستی که جاودانه ها را نشانم دادی معلمی که عطر نفس معلمهایی که رفتند

را می دهی معلمی که زندگی را یادم دادی .

 

+ جمعه سیزدهم اردیبهشت 138721:28پریسا |