نشسته روبه روی دیوار سیمی بلند ....
نگاهی به خاک می کند ونگاهی به آسمان میاندازد ....
سرش را تکان می دهد آندور دور هارا نگاه می کند پشت دیوار سیمی را ...
آن طرف تر او نشسته روی زمین و زیارت عاشورا می خواند ...
دیگه خسته شدیم آقا و با تمام وجود فریاد می کشد ....
دست به دامنتیم .... آقا بیا ببین اینجارو...
موقعیت حضرت عباس بود همه ی نگاه ها می رود آنجا که نشسته و دارد بلند بلند
زار می زند ...
می آیم این طرف تر باز چشم هایش را بسته وسرش را تکان می دهد زیر لب چیزهایی می گوید...
شاید با خورشیدی هاست ...شاید با خاک ..نمی دانم...شاید هم با دوستانش که
همه رفتند وتنها اومانده بود...و باز جاده ی تنهایی ...
قمقمه را دستم می گیریم انگشتانم می میرد و کبود می شود از سرمای وجود خودم...!
می آورمش نزدیکتر تا ببویمش... سوراخ شده... بوی خاک می دهدآخر از دل خاک آورده
بودنش بیرون ،شایدهم افلاک...
و ما بازمانده بودیم و برای نخستین بار طعم بازمانده گان را چشیدیم...
دستهامان غل وزنجیر داشت اسیر بودیم انگار...ولی تمام غل وزنجیر ها باز شد وقتی صدای شیهه
های اسب بالا گرفت...جماعت داشتند بر می گشتند ولی انگار تنها بودم...
هرکه سوار اسب شد رفت .لای خورشیدی ها مملو از زنجیر شده بود...زنجیر اسارت...
و شاید آن آقا که تا غروب سرش را تکان میداد وشانه های مردانه اش می لرزید صدای پای
رفتن اسبها را شنیده بود !
و من باستاره های آسمان آنجا قرار گذاشتم که بهشان بگویند برایمان اسب بفرستند ...
تا دیگر بازمانده نباشیم..... !
.......................................................
همین !

