تبليغاتX
جاودانه ها

جاودانه ها

پروانه رفت !

دلم نمياد روي " بگو احمد " مطلب جديدي بزارم .

هربار كه روي پست مطلب جديد كليك كردم ...

اما ...

برگشتيم مدرسه .

جمال دكتر را كه ديد دويد طرفش .

دكتر نشست و دستهايش را باز كرد .وگفت :

بدو پسرم ... بيا بغل بابا

جمال بابا را بغل گرفت .

دكتر جمال را چسبانده بود به خودش و اورا مي بوسيد .

لحظه اي با دست پسش زد و به حالت دو از جمال دور شد و از پله ها رفت بالا ...

جمال بهت زده نگاهش مي كرد . بغض كرده بود .

بغلش گرفتم و بوسيدمش .

گفتم : ناراحت نباش . . .

الان مي رم بابا رو ميارم .

از پله ها بالا رفتم . نشسته بود روي صندلي و دستهايش را گذاشته بود روي صورتش .

رفتم روبه رويش زانو زدم و دستش را از روي صورتش برداشتم.

داشت گريه مي كرد .

گفتم: مصطفي چي شد يهو ؟ طفلي جمال ترسيد !

- حق نداشتم جمال رو بغل كنم .

- آخه براي چي ؟

اشك هايش را پاك كردم  . . .

شانه هايش مي لرزيد .

گفتم : مصطفي ، چت شد يهو؟

گفت : جمال كه بغلم بود بلال داشت نگام مي كرد دلش گرفت كه من

پسرم رو بغل مي گيرم و اون پدر نداره !

نه ، نبايد جمال رو جلوي چشم بلال بغل مي گرفتم . . .


 

سالروز شهادت آويني گفت :

هنوز تا آزادي خرمشهر ، تا شهادت دكتر چمران

 وقت باقي ست .

گفت : بياييد سوسوي ستاره را جدي بگيريم . و ...

و بدانيم كه هنوز هزار هزار ستاره هزار هزار چراغ راهنما هستند

 كه راه را نشانمان مي دهند.

آزادي خرمشهر گذشت ...

و حالا شهادت چمران !

+ پنجشنبه سی ام خرداد 138712:55پریسا |
بگو احمد !

به كدامين جرم احمد ؟

بگو احمد !

ديگر سكوت بس است .

كدام زندانبان قلبت را مي فشارد ؟

بگو احمد !

در كدامين گوشه، ميان كدامين چهار ديواري تنگ

در انتظار نشسته اي تا مولا بياييد و دستش را بگيری

 و باهم برويد براي آزادي قدس ؟

بگو احمد !

روي كدام زميني؟توي كدام قفس ؟!

بگو احمد !

بگو از ترست چه بر سرت آوردند .

بگو ... بگو ... بگو احمد .

احمد ؟

چين روي پيشانيت افتاده . موهايت ... سياهيشان كجاست ؟

من بگويم احمد ؟

احمد حاجي رفت ... بابا رفت ... !

بابا آنقدر دلتنگت بود كه موقع رفتن چشم هايش را نبست .

احمد فكر مي كرديم مانده اي لای خاک های افلاکی جبهه ...رفتي كنار حاج همت.

احمد چه بر سرت آورده اند ؟

دلم برايت تنگ شده ...

كنار همتي ، و آنها فريب خورده نگهت داشته اند ... !

چشم هايت غريبند !

توي سكوت چشم هايت آنقدر صدا هست كه گوش فلك را كر مي كند .

احمد، ترسانديشان نه ؟!

                               

.

برای شهید زنده احمد متوسلیان


و ما برای تلفظ درد هامان چقدر تنها ماندیم ...

به سوگ نشستیم و مرثیه خواندیم ...

ما ماندیم و رفتش را به نظاره نشستیم ...

تا رفت ...

و من در این فکرم که جواب احمد را چه بدهم ... !


سلام بر تو ای مادر چهار عاشق جوان !

سلام برتو ای بانو ...

بانو متوسل می شوم بر یل باب الحوائجت ...

بر نازنین ترین عموی عالم ...

برای آنکه عشق را بر من فهماند !

یا بانو ام البنین (س)

یا عباس ، ای پاسبان حرم.

 


                     Ù†ÙˆÙˆÙˆÙˆÙˆØ´ جووووووووووووووون!!!           

آبجی سمیه ی عزیزم تولدت مبارک.

با بهترین آرزوها برای تو مهربان.

ان شاالله جشن تولد ۱۲۰ سالگی.              

+ یکشنبه بیست و ششم خرداد 138719:37پریسا |
سام علیکم !

سردسته ي برو بچ تو محله بودم !

تو محله هاي ديگم بروبيايي داشتم !

تو چاقو كشي بيست ٍ بيست بودم .

كسي بگه بالا چشمت ابروهه؟

محاله ممكنه ....

فيتيلشو مي كشم پايين ...

تا ازاين غلط ملتا نكنه مرتيكه ...

من برگه چغندر نيستم كه ...

خلاصش كنم !

يه دنيا بودو يه آق ابيش !

حالا نميدونم چطور مطور شد از جبهه سر در آورديم ...

من وجبهه ؟

قوربونت برم اوستا كريم !كار خداس ديگه ... !!!

اونجا همه آدما يه جور ديگه بودن ...

شبا همه بيدار بودن ... نماز مي خوندن ...

تو همين اروند چن تاييشون جلو چشم خودم رفتن !

تصميم گرفتم يه شب سنگامو وا بكنم با خدا ...

يه جاي دنجي داشتم لابه لاي ني زارا ...

دلم كه مي گرفت مي رفتم اونجا ...

يه شب رفتم اونجا نگاه كردم به آسمون . گفتم : ببين خدا(!) من از مردن نمي ترسم !

ما لات بي سروپا كه نيستيم !! غيرت داريم !

ولي اگه من بميرم ....

ميبرنم كه غسل وكفنم كنن .

خال كوبيايي روي بدنم و مبينن ...

اون وخت واس رزمنده هاي تو بد مي شه !

مي دوني كه ؟!

نگو وختي با خدا اختلات مي كرديم .... يكي از اين برادرا صدامونو مي شنيده !

بقيش رو اون واستون تعريف مي كنه !

عزت زياد !

من اون شب حرفاي عبدالله( ابيش ) رو شنيدم !

يه شب تو عمليات زخمي شدم ...

كنارم يه جنازه بود ...

صورتشو كه ديدم شناختمش ....

عبدالله بود ...

بدنش سوخته بود !!!


                          جمعه :

                                  اللهم عجل الولیک الفرج


 

+ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 138721:16پریسا |
رفته بود ...

زيارت عاشورا  را زمزمه مي كنم ...

چشم مي دوزم به ماه كه از پشت پرده ي توري پنجره، اتاق را روشن كرده .

السلام علي الحسين و...

سردم است ، پتو را مي پيچم دور خودم سرم را مي گذارم روي بالش .

صدای جیغ در بلند می شود ... بلند می شوم و چشم می دوزم به در، حسین است ..

می روم طرفش.

- حسین جان کی آمدی؟ چرا چشات سرخ شده ...

می گوید: با یحی کار دارم . و میرود طرف اتاق .

می روم دنبالش  ...

چشم هايم را كه باز مي كنم صداي اذان مي پيچد توي گوشم ...

نمازم را كه مي خوانم چشم مي دوزم به عكس حسين .

 ...سردم است ... پتو را می پیچم دور خودم .

قيافه اش توي ذهنم نقش مي بندد .

از خواب مي پرم انگار  صداي در مي آيد...

پشت در كه مي رسم چادرم را مرتب مي كنم . در را كه باز مي كنم مي بينمش . ايستاده كنار آقا .

- حسين جان خوب كردي آقا را آوردي خانمان .

آقا دستش را گذاشته بود روي شانه ي حسين .

- مادر جان نيامدم بمانم ... با امام حسين مي روم .

 عرق سرد روي پيشانيم را با پشت دست پاك مي كنم .

دیگر سردم نیست .. پتو را کنار می زنم .

 در را می زنند.

خبرش را آورده بودند ...

حسين راست مي گفت .با آقا رفته بود .

+ دوشنبه بیستم خرداد 13879:57پریسا |
باید گذشت ....
                                                       باید از محشر گذشت

لجن زاری که من دیدم سزای صخره ها است

گوهر روشن دل از کان از جهانی دیگر است

عذر می خواهم ای پری!

من نمی گنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند

روی جنگل نمی آیم فرود

شاخه زلفی گو چنانش..

آب دریا ها کفاف تشنه این درد نیست...

بره هایت می دوند

جوی باریکه عزیزم!راه خود گیر و برو...

یک شب مهتابی

از این تنگنای

بر فراز کوه ها پر می زنم

می گذارم می روم!

ناله خود می برم!

دردسر کم می کنم...

چشم هایی خیره می پاید مرا...!

غرش تمساح می آید به گوش

کبر فرعونی و سحر سامری است

دست موسی و محمد با من است!

می روید!

وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتی است!

و صبح...!

و صبح چندان دور نیست ...


دستتون درد نکنه دعام می کنین .

و به یاد جاودانه هایید .

.

یا علی

+ شنبه هجدهم خرداد 13879:5پریسا |
برای مدتی مرخصی می خوام !

پریسا باید بره سفر .... !!

شمارو به حرمت مادر دعام کنین.

ملتمس دعا.

علی علی

+ دوشنبه سیزدهم خرداد 138723:54پریسا |
خودی که مرد به خاطر نبودنت
 

چقدر فاصله بین جمعه ی منتظر

 تا سه شنبه ای که می شمارد نبودنت را

با نگاهش بدرقه  می کند

با آغوش استقبال

باران می بارد

و من باز  زیر بوسه های آسمانی خدایم

و یک درد

به وسعت دشت منتظران ِ انتظار ...

کاش ، کاش ها نداشتم ...

چقدر فاصله بین من و خودم

منی که من است

و خودی که مرده است انگار

نه از انتظار ، نه از درد

از بی بارانی زمین !

و از خشکاندن آسمان دلها !

و از سوزاندن یادها

زیر غبار خاطره ها !

واز زود دیر شدن ها

و از لحظه هایی که سراب شدند از بی تو بودن

و از سراب هایی که جانمان را گرفتند چون نبودی !

و از سکوت تو برای خودم

و مردنم، پاداش بی لیاقتی !

چه کردم با خودم ؟

با خودی که مرد

و عذابی که کشید به خاطر نفهمیدنت

من چه کردم با خودم؟

با خودی که نمی ایستد مگر به هرم نفس هایت

و هرم نفس های تو باشد پاداش مردنم

که برای نفهمیدنت بود ...

زنده شدنم را آمدنت حاصل است

زنده ام کن از باران وجودت

تا بروم زیر بوسه های آسمانیت

یوسف زهرا کی می آیی؟

........................


    

+ سه شنبه هفتم خرداد 138720:45پریسا |
تا ابد مظلومیت ...
دلم را می سپارم به باد ...

تا ببردش به نقطه ای دور ...

آنجا که کسی نیست جز مرهم و اشک ...

و من آواره ترینم ...

و آشفته ام از زخم زمین ...

کاش می شد زیست در نقطه ای دور ...

که چراغت مهتاب باشد ....

بعد از ۲۵ سال ... بعد از یک عمر ...

آن قامت که باید خم می شد تا از چهار چوب در رد شود ....

حالا یک پلاک یادگارش است ...

دعاهای مادر ...

زخم دل ...

برای چه مراسم وداع می گیرید ....

اوتازه آمده ...

پذیرایی کنید ... خوش آمد بگویید ...

خاک پایشان را سرمه ی چشمهاتان کنید ....

مردم بی وفا ...

کجای عالم مرغابی به خشکی بر می گردد ؟!!

دلم درد دارد ....

شاید بشود اسمش را غم گذاشت ...

برایم صبر بخواهید ... صبر ...


سه شنبه :

همين ده دقيقه پيش پس لرزه اي در شهر ما احساس شد ...

همين جوري اومدم حلاليت بطلبم ....

خوبي بدي ديديد حلالمون كنيد .

يا علي

 

+ پنجشنبه دوم خرداد 13878:20پریسا |
جمعیت : 36 میلیون نفر
هنوز هم دیوارهای خرمشهر به یاد گلوله ها وتوپ ها یاد گار داشتند ...

مسجد جامع اش را درست کرده بودند ... اما ....

جهان آرا نبود تا ....

رو حشان شاد ....

فاتحه ای برای ما بخوانید که شما زنده اید و زمان مارا با خود برده است ...

 (پست قبل ور بخونید ها ..... )

+ چهارشنبه یکم خرداد 138711:49پریسا |