تبليغاتX
جاودانه ها
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع ...
 

به زودی جوابت را خواهم داد !

عمری باشد اگر ...

دل داری می دهم به خودم ، مثلن !

جوابت را خواهم داد.

+ تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:6 نويسنده پریسا |

شهید ابراهیم اصغری

وقتی در مورد ابراهیم صحبت میکرد دستاش می لرزید و گریشو به سختی کنترل می کرد خیلی چیزها تعریف می کرد از آن دورانی که ابراهیم میومد تهران و چند روزی خونشون میموند.خواهر زاده ابراهیم بود و بزرگترین نوه آبا که متولد تهران هست و الان هم در تهران زندگی میکنه.

بدون اینکه من چیزی بپرسم شروع کرد به صحبت از لحظاتی که با ابراهیم بود.که من قسمتی از اونایی یادم موند رو اینجا یادداشت کردم.

- یه بار که اومده بود خونمون من و داداشم اوریون گرفته بودیم و چون واگیردار بود توی اتاق جدا خوابیده بودیم اومد با ما روبوسی کرد و شب و بین ما دوتا خوابید هر چی می گفتم دایی شما هم مریض میشید می گفت من ضد گلوله ام هیچیم نمیشه!

- خونه بودم زنگ در به صدا دراومد رفتم در و باز کردم دیدم شوهر خالم به همراه یه نفر که نصف صورتش باند پیچیشده بود ایستادن جلو در با شوهر خالم روبوسی کردم و خواستم به نفر کناریش که نصف صورتش بسته شده بود سلام کنم دیدم دایی ابراهیمه! تعجب کحردم گفتم شرمنده دایی نشناختمت بغلش کردم و بوسیدمش. اومدند داخل و شوهر خالم برام ماجرای زخمی شدن ابراهیم و فرار از بیمارستان مشهد (که برا خودش یه داستان جالبی داره) و... تعریف کرد. ظاهراً ابراهیم با شوهر خالم تماس گرفته بود که زخمی شده و تو بیمارستان مشهد بستری شده و اینکه می خوان چشمش رو تخلیه کنن به همین خاطر خواسته بود از زنجان بیاد مشهد و بدون مجوز پزشک از بیمارستان خارجش کنه که چشمش رو تخلیه نکنن. ابراهیم یه چشمش رو به خاطر برخورد ترکش به عصب بیناییش از دست داده بود ولی ظاهر چشمش معمولی بود و نمیشد تشخیص داد که نمیبینه. بعدش ابراهیم بهم گفت میشه با دستمال خیس بدنمو پاک کنی همه جای بدنم خونی شده. رفتم و دستمال خیس آوردم هر جای بدنش که می کشیدم فریادی می کشید و می گفت اینجارو نه! منم می فهمیدم که اونجا ترکش هست. بدنش پر بود از ترکش های ریز و درشت.

یاد این حرفش افتاده بودم که می گفت من ضد گلوله ام و من بهش (ابراهیم) میگفتم و لبخند میزد!

 

"پنج ساعت مانده تا معشوق"

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:27 نويسنده پریسا |

 

همه اسم ها را نوشتم روی برگه های کوچک و تاشان زدم . توی مشتم برگه های کوچک را تکان

تکان دادم و پرتشان کردم روی میز ... برگه ای دور از همه افتاد . دستم رفت سمت آن !!

بازش که کردم ، اسم تو رویش نوشته شده بود ... انگار می خواهم باور کنم که اتفاقی در کار نیست!

انگار هنوز هم برگه ای که "رویا " در دستم توی خواب دیده بود ، توی این طوفان ِ توفان و آتشی که

چند ماه ست در وجود من شعله می کشد و می سوزاند و خاکستر می کند و رد می شود،

از بین نرفته .

... و اینجاست که حتی نامت بند از دست و پای وجودم باز می کند ...


یادداشت :

دخیل بستنم دارد یک ساله می شود ... کی ؟

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:0 نويسنده پریسا |