تبليغاتX
جاودانه ها
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع ...

مرد گوش هايش سنگين است . نمي شود فهميد تمام وقتي را كه من تپش قلبي تند دارم و

از شوق چشم هايم برق مي زند كه چه خوب از اين سفر مطلع شدم و مادرم اجازه داد در

 اين سفر باشم  و چند روزي از شهرمان بيرون بزنم ،  او چه حالي دارد .

رديف جلوي اتوبوس نشسته . بلند قد است با صورتي استخواني و دستهايي كشيده كه

رگ هاشان بيرون زده و چشم هايي رنگي .

بعد ها كه مي فهمم بخت يارمان شده و قبول كرده در اين سفر كوتاه با ما بيايد ، من دوست دارم

 از چمران بگويد .

او هيچ نمي گويد . از همه چيز و همه كس صحبت مي كند الي خاطره هايش با آنهايي كه من دوست

شان دارم .

ساعتها مي ايستانديمش وسط اتوبوس تا بلكه يكي از خاطره هايش را كش برويم ... اصلن نمي شد!

بعد ها كه مي فهميم از معدود كساني ست كه باچمران بوده و هنوز هم هست و جوري رنج مي برد

از اين بودن انگار ، حس مان طوريش شد ! نمي توانستم مرد را بفهمم. حتي بغض هاي گاه و بي گاهش را .

او حاضر نيست حتي سر بسته يكي از خاطره هايش را بگويد و ما اصرار و اصرار و اصرار .

بين صحبت هايش يك هو مي گويد :

 " تو فلان عمليات ، من با چمران بودم . شب بود ، تاريك . راه رو گم كرديم . . . "

كمي كه متوجه اطرافم مي شوم ، مي بينم بچه ها چهار چشمي نگاهش مي كنند .

او لبخند كم رنگي مي زند ، نگاهش را مي دوزد به كف اتوبوس . آرام و آهسته مي گويد :

" يكي اومد راه رو نشونمون داد ... "

همه جا مي خوريم . اشك تا لبه ي چشم هاي مرد بالا مي آيد .

" بيش تره بچه هايي كه اون شب با ما بودن ، شهيد شدن . "

 يكي از ما مي گويد :

" يعني چي ؟ كي ؟ چه جوري ؟ "

مرد باز سكوت مي كند . ديگري مي گويد :

" بگين ديگه ! "

مرد اشك هايش را قورت مي دهد انگار ! مي رود سمت صندلي اش رديف جلو . ما هم چنان بهت

زده نگاهش مي كنيم . بر مي گردد عقب و مي گويد :

" من خاطره نمي تونم تعريف بكنم ! طاقتش رو ندارم ! اصلن در توانم نيست ..."

و مي نشيند سر جايش ...

و ما چونان لشكر شكست خورده ولو مي شويم روي صندلي ها . بيشتر خورشيد پشت كوه رفته .

اتوبوس دل شب را مي شكافد ... همه به شب نگاه مي كنند و جمله هاي مرد را تكرار مي كنند .


یادداشت :

چشمام رو که باز کردم ، اولین آیه ای که دیدم معناش این بود :

" آن ها دیگر باز نمی گردند . . . "

یادداشت :

تاحالا برات طومار هایی نوشتم . ولی موقع ثبتش پشیمان شدم و بی اینکه حتی یادداشت هام

رو برای خودم نگه اش دارم پاکشون کردم . . .

+ تاريخ شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:29 نويسنده پریسا |

 

مردي آهو بچه اي به پدر هديه كرد . پدر دست روي سر آهو بچه كشيد و خواست كه اين كوچولو را

به نوه اش بدهد . " حسن يا حسين ؟ " پدر فكر كرد حسن بزرگ تر است و آهو بچه را به او مي دهد .

حسن را در آغوش گرفت . او را كه بوسيد آهو را نشانش داد و گفت كه اين آهو براي اوست .

حسين (ع) دلش شكست . سرش را پايين انداخت . بغض كرد ...

پدر وقتي دانست حسين كوچولويش دل شكسته شد . دستهايش را برد رو به آسمان. توي دلش

گفت : خدايا ... حسينم دلش شكست ...

 ***

هوا گرم بود . خورشيد سخت مي تابيد . پدر توي مسجد نشسته بود . مردي نفس زنان وارد مسجد شد .

رو به پدر گفت : يا رسول الله ! دو آهو با گرگي  وارد شهر شده اند ...

پدر با همان لبخند هميشگي گفت : كاريشان نداشته باشيد .

پدر منتظر ماند و مردمي كه دورش نشسته بودند هم.

آهو ها هم راه گرگ كه به مسجد رسيدند . پدر با همان لبخند هميشگي نگاشان كرد .

آهوي مادر ، انگاری پدر را نگاه مي كرد  .

 جماعت گرد پدر حلقه زده بودند . تعجب كرده بودند و منتظر بودند تا ببينند اين سه زبان بسته چطوری

و براي چه وارد شهر شده اند .

آهوي مادر با كمك خدا به پدر گفت :

يا رسول الله ! خداوند مرا امر فرمود كودكم را براي  حسين (ع) بياورم و اين گرگ را نگهبان من فرمود

تا در راه  شكار نشوم ...

پدر با همان لبخند هميشگي بغضي غريب داشت انگار و جماعت يك چشمشان به آهو بود و چشم ديگرشان

به پدر . كمي ترسيده بودند و منتظر بودند كه ببينند پدر چه مي كند .

 ***

آهوي مادر كودكش را به حسين سپرد و رفت ...

حسن و حسين آهو ها را توي دشت آزاد كردند .

نوبت ساقي سرمستان رسيد / آنكه بُد پا تا به سرمست آن رسيد

آنكه بُد منظور ساقي مست شد / و آنكه دل از دست برد از دست شد

گرم شد بازار عشق ذوفنون / بوالعجب عشقي جنون اندر جنون

خيره شد تقوا و زيبايي بهم / پنجه زد درد و شكيبايي بهم

سوختن با ساختن آمد قرين / گشت محنت با تحمل هم نشين

زجر وسازش متحد شد ، درد وصبر / نور و ظلمت متفق شد ماه و ابر

عيش وغم مدغم شد و ترياق و زهر / مهر و كين توام شد و اشفاق و قهر

ناز معشوق و نياز عاشقي / جور عذرا و رضاي وامقي

عشق ملك قابليت ديد صاف / نزهت از قافش گرفته تا به قاف

از بساط آن فضاي بيش تر / جاي دارد هرچه آيد بيش تر

گفت اينك آمدم من اي كيا / گفت از جان آرزومندم بيا

گفت بنگر بر ز دستم آستين / گفت من هم برزدم دامان ببين

لاجرم زد خيمه ي عشق بي قرين / در فضاي ملك آن عشق آفرين

بي قريني با قرين شد هم قران / لامكاني را مكان شد لامكان

كرد بر وي باز درهاي بلا / تا كشانيدش به دشت كربلا

داد مستان شقاوت را خبر / كاينك آمد آن حريف در بدر

 "عمان سامانی"


یادداشت :

آبجی خانوما ، آقا داداشا عیدتون مبارک ...

دعا برای آبجی کوچیکه یادتون نره ! ( من از همتون کوچیکترم . سهمم بیش تره .)

یادداشت :

 برای قدرت و توان ضعیف ادبی ام برای نوشتار روایت زیبای این پست ، بخشایش .

+ تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:45 نويسنده پریسا |

 

پیرزن گریه می کند . تمام وجودم برای همراهی او سعی می کند . نمی شود که همراه شوم .

اتاق اجاره ای اش چهار متر بیشتر نیست . عکس مرد است روی دیوار که خودی می نماید.

می گوید : ۲۵ سال

می گوید : خیبر . . .

می گوید : ...

 

روایت دوم از زبان من / تو / او ! :

دستش را گرفتم . یادم هست با تردید انگشت هایم را گره زدم به انگشت هایش .

یادم هست که آن روز دلم می گفت : دور می شود . . . دور .

یادم هست حسم را که می خواند توی گوشم : سیر نگاه کن ... سیر !

یادم هست بلند قامتی اش را . سرم را بالا آوردم . چشم هایم نتوانست نگاه کند چشم هایش را .

گفتم : میایین ؟

یادم نیست با چه حالی گفت ، یادم نیست نگاهش به من بود یا ... ولی یادم هست گفت :

میام . . . میام .

گوشم یادش رفته زنگ صدایش را .

می گویند : "مردها دیگر نمی آیند ..."


یادداشت :

مرد !

تو کسی نبودی که این طور بروی ...

 

+ تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:27 نويسنده پریسا |