|
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
|
آرام آرام از پله ها مي آيي پايين . مرد از زير بغلت گرفته . با يك دست در را باز مي كند و كفش هايش
را در مي آورد . تو هم كفش هايت را در مي آوري و وارد اتاق مي شويد . مرد تو را مي نشاند روي
صندلي و با قدم هاي تند و تيز سمت اتاقك كوچك مي رود و درش را باز مي كند و با دو پتو مي آيد
بيرون . پتو ها را روي هم زمين مي اندازد و مي گويد : " بفرماييد ... زمين بشین "
روي پتو ها مي نشيني و تكيه مي دهي ب ديوار و سرت را چنان مي گذاري روي شانه هاي ديوار
كه انگار طوفاني گذشته و طوفاني ديگر در راه است. دهانت را تا نيمه باز مي كني و دست مي بري
روي دگمه ي اول پيراهنت و بازش مي كني . زير پيراهني سفيد رنگت از زير پيراهن مشكي ات پيدا
مي شود . سينه ات تند تند بالا و پايين مي رود . مرد نمي داند چه كند . " آب ... يا چايي ؟"
پاهايت را دراز مي كني و با دست به زمين كنار دستت اشاره مي كني كه يعني " بشين " .
مرد مي نشيند كنار دستت و ب طرف صورتت خم مي شود و دستش را آن طرف پاهايت تكيه گاه
بدنش مي كند . تو زير چشمي نگاهش مي كني و با همان دهان نيمه باز نفس مي كشي . مرد
دست مي برد توي موهايت و شانه شان مي كند . آرام آرام چيزي زير لب زمزمه مي كني . اشك
هايت از گوشه ي چشم هايت مي ريزند پايين . مرد همان طور روب رويت نشسته و زل زده ب اشكهايت . . .
" اين همه تمنا براي رفتن را نمي فهمم ! ... اين همه درد را هم ... اين همه اشك را هم ... اين همه
زمزمه هاي خون بار را هم ... دروغ چرا دوست دارم من جاي مرد مي بودم . و آن طور روب رويت
مي نشستم و موهايت را با انگشت هاي زمستان زده شانه مي كردم . من زل نمي زدم ب اشك
هايت راست راستي بلندتر ازبي صدايي اشك هاي تو مي گريستم . دروغ چرا من حتي توي اين
موقعيتي كه هستم ودردهايم روز ب روز اضافه تر مي شوند و كسي نيست که . . . و درست توي
همين موقعيت قلبم و روحم و چشم هايم آشك هايم را جيره بندي كرده اند ، همان طور كه موهايت
را شانه مي كنم پا ب پايت گريه مي كردم ...
من كه ب شانه كردن موهايت بسنده نمي كردم ... من كه اشك هايم را تنها ب پايت نمي ريختم ...
من سرم را مي گرفتم جلوي سينه ات گوش مي كردم نفس هايت را . نفس هاي تو بي صدا نبود !
نفس هاي تو اگر بگويم براي من حسرتي هميشگي ست ، دروغ نگفته ام .
من اين جرئت را ب خود مي دادم كه چشم هايم را بگذارم روي شانه هايت و بگذارم شان تا مي-
خواهند گريه كنند . من دوست داشتم شبي كه پر درد تر از هميشه اي بالاي سرت بنشينم و هي صلوات بفرستم وحمد بخوانم ... من دوست داشتم پاهايت را با انگشت هاي يخ زده ام بمالم .
خستگيت در مي رفت شايد . . . خستگیت در می رفت . . .
شما چرا اينقدر خسته بوديد آخر ؟ چرا درد روحتان بزرگ تر از درد جسم تان بود ؟ چرا كسي پيدا
نمي شود با من حرف بزند ؟ ...
اشك هاي من شما را خسته تر مي كند . ببخشيد . . ."

اکنون رسیده ام که ببوسم دوباره ات
آه ! ای گلو بریده ، کجایی ؟ ، بریده ام . . .
یادداشت :
یتیم ست ، یتیم ست ، یتیم ست
عشق ، بی تو . . .
يادداشت :
سوگ وار نيستم ... امسال ! داغ دار هم نيستم ...
تنها و تنها بعد از چهل روز
دانستم
زمين بي تو را . . .