تبليغاتX
جاودانه ها
 
جاودانه ها
 
 
 
دلم را می سپارم به باد ...

تا ببردش به نقطه ای دور ...

آنجا که کسی نیست جز مرهم و اشک ...

و من آواره ترینم ...

و آشفته ام از زخم زمین ...

کاش می شد زیست در نقطه ای دور ...

که چراغت مهتاب باشد ....

بعد از ۲۵ سال ... بعد از یک عمر ...

آن قامت که باید خم می شد تا از چهار چوب در رد شود ....

حالا یک پلاک یادگارش است ...

دعاهای مادر ...

زخم دل ...

برای چه مراسم وداع می گیرید ....

اوتازه آمده ...

پذیرایی کنید ... خوش آمد بگویید ...

خاک پایشان را سرمه ی چشمهاتان کنید ....

مردم بی وفا ...

کجای عالم مرغابی به خشکی بر می گردد ؟!!

دلم درد دارد ....

شاید بشود اسمش را غم گذاشت ... شاید درد .. شاید هجران

شاید پریشانی ....

برایم صبر بخواهید ... صبر ...

 |+|  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:20  توسط پریسا  | 
هنوز هم دیوارهای خرمشهر به یاد گلوله ها وتوپ ها یاد گار داشتند ...

مسجد جامع اش را درست کرده بودند ... اما ....

جهان آرا نبود تا ....

رو حشان شاد ....

فاتحه ای برای ما بخوانید که شما زنده اید و زمان مارا با خود برده است ...

 (پست قبل ور بخونید ها ..... )

 |+|  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:49  توسط پریسا 

او قهرمان بود يك سوپر من !

از آن سوپرمن ها نيست كه مجسمه اش را توي اصلي ترين ميدان شهر بسازند .

حالا هم كسي نمي داند او يك پهلوان است!

اهل دريا بود و دلش اقيانوس ... شايد به همين خاطر غواص بود .

تنها پسر آبا بود و شايد تنها دوست عباس ...

وقتي هم را در آغوش مي گرفتند و دستهاشان را به هم مي دادند مي گفت: عباس، وفتي دوتا

دوست كه هم رو خيلي دوست دارن، مثل من و تو، وقتي هم رو بغل مي گيرن خدا بينشون قرار

مي گيره و با اوني كه دوستش رو بيشتر دوست داره دست مي ده ... عباس به نظرت خدا

با من دست مي ده يا باتو؟

عباس هميشه مي گفت : تو ابراهيم ، تو ....

ابراهيم بيشتر حرفهايش را با دفتر شعرش مي زد :

بالاله خفتن

با اشك ريختن

....

ماندن، نماندن

رفتن ،نرفتن

بودن چه خوب است اي آشنايم

اي آشناي هم خاك وپايم

اما ندارم ياراي بودن

پرواز خواهم، پرواز از اينجا

آغاز خواهم،آغاز خواهم

گاهي كنار رود كارون مناجات اميرالمومنين را مي خواند:

" مولاي يا مولاي ! انت المالك وانا المملوك وهل يرحم والمملوك الا المالك ...."

توي اطلاعات عمليات لشگر عاشورا بود ... مشكلترين شناساييها را مي سپردند به ابراهيم ...

حال كه مي انديشم مي بينم، آن هنگام كه ابراهيم وعباس هم را درآغوش مي گرفتند خدا هردويشان را مي بوسيد و با هردو دست مي داد ...

عاشق بود ...

عاشقيش براي آدمها رياضت بود .

حال مانده اند آدم ها كه عشق را رياضت مي دادند و دلشان را به مرد عنكبوتي خوش كرده اند!

عباس خواب شهادتش را ديده بود ... براي اينكه دل ابراهيم نشكند به او گفته بود تو هم شهيد شده بودي ...

توي خوابم بودي .

ولي ابراهيم توي خواب عباس بود ...

ابراهيم زودتر از عباس رفت ... !! وآبا را تنها گذاشت ...

شهید ابراهیم اصغری وشهید عباس محمدی


خدایا دعاهایمان را برای شفای مادر قبول کن !

 پدرمان امیرالمومنین تنهای تنها می شود .

دردلهایش از این به بعد با آب چاه می شود ....

خانم، مادر همه ی شهدا بود ...

امروز ساعتها با خودم کلنجار رفتم که چه بنویسم ...

واژه ها غریبه شدند از یادم رفتند ...

خانم کمکمان بکنند پدرمان امیرالمومنین را در نبود خانم تنها نگذاریم ...

اهل کوفه نباشیم ...

مثل شعارهایمان نباشیم ...

امشب دعا کنیم خانم بهمان شعور حیدری بدهد تفکر هیدری بدهد قلبی حیدری بدهد اشکی حیدری بدهد...

امشب آقا صاحب الزمان را دعا کنیم ، دعا کنیم دعایمان کند .

دعا کنیم برای خودمان تا آقایمان هم چون پدرمان امیرالمومنین با آب درد دل نکند ....

آقا صاحب الزمان ، ما را امشب راه بده تا باهم غریبانه بگرییم ...

کاش می شد کبوتر پرسیاه بقیع بشویم سرمانرا بگذاریم روی خاک بقیع و غریبانه بگرییم...

 |+|  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:49  توسط پریسا  | 

لالايي بخواب آرام بخواب ...

آسوده چشم هايت را ببند ...

من ماندم  ....

هيچ كس تخسيري نداشت  تنها خودم بود ...

تو رفتی ولی کاش زندگي با آدمها در اين دنيا را يادم مي دادي  ...

من زندگيم را وقف تو مي كنم ...

حالا تمام قلبم را به صاحب تو تقديم مي كنم ... به چشم هاي تو ، به نگاه هاي تو وقتي مي رفتي

آه ...

چرا ؟؟؟ چرا اينطور رفتي ؟

يكي گفت :خواب ديدم ...

ديگري گفت  ....

تو بگو ...

من چه بكنم؟

برايت لالا يي بخوانم تا بخوابي؟

اگر لالايي بخوانم دردت كمتر مي شود؟

برايت قرآن بخوانم؟

مگر مي شود عشق بميرد؟ نه ... تو نرفتي ... حالا من درد دارم برايم لالايي بخوان ، بخوان تا بخوابم ...

تو به خاطر قلب خدايي ات رفتي ...

ولي قرار بود قلب مرا هم خدايي كني ...

قرار نبود؟

من نمی دانم چطور زندگی کنم .

اگر بروی و دیگر نیایی ...

من چه بکنم؟

 |+|  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:5  توسط پریسا  | 
بی تو به سامان نرسم ، ای سروسامان همه تو
ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو
من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو
هرکه وهرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو
من که به دریاش زدم تا چه کنی با دلِ من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو

ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم ،
رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو
شور تو آواز تویی ، وقت و شیراز تویی ،
جاذبه ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو
همّتی ای دوست که این نامه ز خود سان بکشم
ای همه خورشید تو و خاک و باران همه تو

مولانا

.....................................

آمده ام تا تو نگاهم کنی ... مثل آن وقتها  که آنها را می نگریستی و اولین مرثیه خانشان تو بودی .

می گفت وقتی گلوله ای توی بدنشان فرو می رفت، وقتی خون از بدن هاشان می رفت،

در دل شب که چانه هاشان از سرمای کویر یک جا بند نمی شد ، وقتی به خاطر خونی که از بدنشان

می رفت تشنگی می آمد سراغشان.....

 خودشان گفتند که هیچ کس نبود جز تو ! و آنها در آغوش تو بودند ...

چون کودکی هامان و هر هنگام که دلشکسته سراغت می آییم ...

و تو آنقدر دوستمان داری که سر نماز دستهایت را می گذاری زیر چانه ات و بنده ات را

نگاه می کنی ... حتی اگر بنده هواسش در نمازی که می خواند نباشد ...

و من دلتنگ تر از روزهای کودکی دوست دارم همانطور که نگاهم می کنی من هم ببینمت .

تو آنقدر مهربانی که تنها بارانت نمی بارد ... می ترسم ... از آن روز که مردنم بیدار شدنم باشد ... !

خدا جان ! عزیز ....

آمده ام تنها نگاهت کنم ، نگاهم کنی ، صدایت کنم تا صدایت را بشنوم ...

ها به کجا می کشیم خوب من ؟

عزیز، دوست داشتنت را هزاران بار شکر ... دوست داشتنت را شکر ... شکر ...

 |+|  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:47  توسط پریسا  | 
برای شهید یوسف ....(فامیلیش را نمی دانم! )

صدای بوق ماشین ها اذیتم می کرد محله ی پرسروصدایی بود !

یاد دوران کودکیم با تو افتادم، هروقت دلم می گرفت می رفتم بالای

پشت بام خانه می آمدی می نشستی پیشم پاهایت را دراز می کردی و با دستت

روی زانویت اشاره می کردی سرم را روی زانویت می گذاشتم و آسمان را نگاه می کردم ...

یادش به خیر مغازه های میوه فروشی و پارک نزدیک محله که هیچ وقت دوستش نداشتیم ...!

به خودم که آمدم از روی پله های مارپیچ بالا می رفتم .

چه منظره ی قشنگی دورتادور ساختمان به جای دیوار آجری پنجره بود ... از آن پنجره ها که

وقتی می ایستی پشتش تمام قد توی قاب پنجره جا می شوی ... !

- چقدر پله هازیاده ...

و پاروی پله ی بعدی می گذاشتم ....

اصلن یادم نیست چه شد که شدیم خواهر و برادر افسانه ای ... ! فکر کنم تو هم نمیدانی .

آنروزها که توی زیر زمین خانه درس می خواندی از پشت پنجره نگاهت می کردم ...

دراز می کشیدم و سرم را می بردم لای دستهایم و چشم می دوختم به تو ....

می دانستم اگر به قولت عمل کنی می روی ... ولی باز دعا می کردم که به قولت عمل کنی .

یاد آن آلاسکاها که دور از چشم مامان می خوردیم به خیر ...

چند سال گذشته ؟؟؟

توانم از عضلات بدنم گرفته می شود ... می نشینم روی صندلی دوچرخه ...

و بلند بلند می خندم... چقدر با دوچرخه ات بهم سواری می دادی !

آخ.... هنوزم که یادش میوفتم دستم درد می گیره !

وقتی خونین و زخمی برگشتیم خونه مامان کلی دعوات کرد....

منم گفتم من خودم خوردم زمین داداش که کاری نکرد ...

مامانم چش غره ای رفت و گفت :خوبه خوبه ! خودم خوردم زمین ! حالا ببینم دستت

خیلی درد می کنه .... !!!

حالا خانوم شدم، بزرگ شدم،حالا کجایی داداشی ؟

بلند می شوم و دوباره پله هارا بالا می روم ....

رسیدم انگار ! با پشت دست چند ضربه به در می زنم و دررا باز می کنم ...

تمام دنیا دور سرم می چرخد ....

گفتن که اینجایی ... پس کوشی ؟!

می نشینم روی زمین تکیه می دهم به در و اتاق را نگاه می کنم ...

اینجا که فقط اتاقته ... خودت کوشی داداشی؟

چشم هایم را باز می کنم ... همش خواب بود؟ آره ، من هیچ وقت سوار دوچرخت نشدم ....

فقط می دونم آنروزا که درس می خوندی شاگرد اول شدی به قولت عمل کردی ...

بعد رفتی .... منم موندم با یه عالمه خاطره های الکی ... که هیچ کدومشون اتفاق نیافتاده ...


گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟

آنقدر محو که حتی مژه برهم نزنی؟

مژه برهم نزنم تا که زدستم نرود

نازچشم توبه قدر مژه برهم زدنی

یا اباصالخ المهدی .. یوسف زهرا ... وای یوسف گم گشته که بوی آقا را می دهی ...


 |+|  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:2  توسط پریسا  | 
و امروز چه بیگانه شده با دلهایی که تنگ ترند از قفس !

و امروز چقدر سخت گذشت و پراضطراب و باز اشک های پنهانی که از چشم مادر

دور نمی ماند ... !

میان بدبختی زمین و غربت آسمان چه ها که نمی گذرد !

زمینی که با بساط ابلیس وجود به زمین نمی ماند و آسمانی که با دود و گردوغبار

از دیدن آبیش محروم شدیم ... !

و امروز چه سخت گذشت و پر اضطراب و دستهایی کم بود انگار که انگشتان یخ زده ای

را بگیرد و گرمشان کند ... ! این انگشتان یخ زده را آفتاب پشت ابر کافی نیست ...

و آسمان دور از چشم هایی که در خواب رفته بودند تمام دیشب را غرید شاید گردوغبار را

از خود براند .... !

وقتی آن مدرسه و تمام معلم هایش رفتند انگار آفتاب پشت ابر پنهان تر شد ....

معلم هایی که در امروز خودشان برای فردای شاگردانی رفتند که نگرانشان بودند ...

و امروز چه سخت گذشت و پراضطراب در هیاهوی دلهای استادانی که هنوز چشم شان

به ما بود این را از بوی خاک همان مدرسه دانستم ...

حالا  در حیاط بزرگ مدرسه تنها رد پایشان مانده و همین رد پا باز انسان را درس می دهد !

 و دوکوهه به تنهایی سخن می گوید

تنها چیزی که دوکوهه را آرام می کند همان خورشید پشت ابریست که روزی با عطروجود تمام

آن معلمها که دغشان بر دل خاک دوکوهه سنگینی می کند تمام آسمان را از دود نجات بدهد ...

وبیاید ... بیاید... بیاید ...

امروز چه سخت گذشت و پر اضطراب ....

دلم تنگ است .... نمی دانم چرا پاییز اینقدر طولانی ست ....


برای معلمی که ایستاد تا رسم جاودانه ها فراموش نشود :

تو معلمی هستی که جاودانه ها را نشانم دادی معلمی که عطر نفس معلمهایی که رفتند

را می دهی معلمی که زندگی را یادم دادی .

 

 |+|  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:28  توسط پریسا  | 
قنوت نمازهایم را با آرزوی شهادت سوی خدا می بردم ...

" اللهم ارزقنی شهاده فی ..... "

رکعت دوم نماز ظهر را شروع کردم .

دستهایم را که قنوت بستم خواستم دعای همیشگی را بکنم .

الهم ارزقنی ....

انگار کسی بهم گفت اگر اینبار این دعا را بخوانی شهید می شوی....

خواستم دستهایم را از هم باز کنم و رکوع بروم .

" لعنت بر شیطان ."

برای بار دوم شروع کردم :الهم ارزقنی شهاده فی ....

انگار بقیه اش را بلد نبودم !! می دانستم دعایم اینبار می گیرد و من ...

از خواندن بقیه اش صرف نظر کردم رکوع که رفتم خمپاره از بالای سرم گذشت و لای گونی های

سنگر آرام گرفت ...

اگر می ایستادم و دعا را می خواندم ....آن خمپاره سهم من بود ...

ولی خودم نخواستم ....

(رزمنده ی غواص ........)


 نمی دانیم چطور بخواهیم. شاید باید  چون بچه ها بی تابی کنیم....

وآنقدر اشک بریزیم تا خدا برایمان همان چیزی که دلمان می خواهد بخرد !

همیشه دستمان را می گیرد تا برایمان هرچه دلمان می خواهد بخرد ... ولی گاه ما خوابیم

و ...

می دانی چرا می گویم به همه مان هرچه دلمان بخواهد می خرد؟

چون شهید ..... که معروف بود به ابیش آقا ! سوختن را خواست تا خالکوبی های بدنش

مشخص نشود خدا هم سوزاندش ....

     کجائید ای شهیدان خدایی؟ / بلا جویان دشت کربلایی / کجائید ای سبک روحان عاشق ؟ /

پرنده تر از مرغان هوایی /کجائید ای شهان آسمانی؟ /ندانسته فلک را در گشایی /

کجائید ای زجان و جا رهیده ؟ / کسی مر عقل را گوید کجا ؟ / کجائید ای در زندان شکسته ؟ /

بداده وامداران را رهایی / کجائید ای در مخزن گشاده؟ /کجائید ای نوای بینوایی؟ /

در آن بحرید کین عالم کف اوست /زمانی بیش دارید آشنایی / کف دریاست صورتهای عالم /

زکف بگذر اگر اهل صفائی / دلم کف کرد کین نقش سخن شد / بهر نقش وبدل رو گر زمایی /

برا ای شمس تبریزی ز مشرق / که اصل اصل اصل هر ضیائی /


خدایا من را ببخش...

........................

 

 |+|  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:54  توسط پریسا  | 

گاه حرف ها تلنبار می شوند و آدم را خفه می کنند ...

خیلی بد است آدم دلش را به سنگ خوش کند ...

به سنگی که زیرش هیچ جیز نیست ... !

به سنگی که حتی نمی تواند سنگ صبور باشد ....چون فقط سنگ است !

با همه بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پريشانی ام

طاقت فرسودگی ام هيچ نيست

در پی ويران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نيستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دريا شدم

تا تو بگيری و بميرانی ام

خوب ترين حادثه می دانمت

خوب ترين حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دير زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه يک صحبت طولانی ام

ها... به کجا می کشی ام خوب من؟

ها... نکشانی به پشيمانی ام

                              

 |+|  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط پریسا  | 

نشسته روبه روی دیوار سیمی بلند ....

نگاهی به خاک می کند ونگاهی به آسمان میاندازد ....

سرش را تکان می دهد آندور دور هارا نگاه می کند پشت دیوار سیمی را ...

آن طرف تر او نشسته روی زمین و زیارت عاشورا می خواند ...

دیگه خسته شدیم آقا و با تمام وجود فریاد می کشد ....

دست به دامنتیم .... آقا بیا ببین اینجارو...

 موقعیت حضرت عباس بود همه ی نگاه ها می رود آنجا که نشسته و دارد بلند بلند

زار می زند ...

می آیم این طرف تر باز چشم هایش را بسته وسرش را تکان می دهد زیر لب چیزهایی می گوید...

شاید با خورشیدی هاست ...شاید با خاک ..نمی دانم...شاید هم با دوستانش که

همه رفتند وتنها اومانده بود...و باز جاده ی تنهایی ...

قمقمه را دستم می گیریم انگشتانم می میرد و کبود می شود از سرمای وجود خودم...!

می آورمش نزدیکتر تا ببویمش... سوراخ شده... بوی خاک می دهدآخر از دل خاک آورده

بودنش بیرون ،شایدهم افلاک...

و ما بازمانده بودیم و برای نخستین بار طعم بازمانده گان را چشیدیم...

دستهامان غل وزنجیر داشت اسیر بودیم انگار...ولی تمام غل وزنجیر ها باز شد وقتی صدای شیهه

های اسب بالا گرفت...جماعت داشتند بر می گشتند ولی انگار تنها بودم...

هرکه سوار اسب شد رفت .لای خورشیدی ها مملو از زنجیر شده بود...زنجیر اسارت...

و شاید آن آقا که تا غروب سرش را تکان میداد وشانه های مردانه اش می لرزید صدای پای

رفتن اسبها را شنیده بود !

و من باستاره های آسمان آنجا قرار گذاشتم که بهشان بگویند برایمان اسب بفرستند ...

تا دیگر بازمانده نباشیم..... !

     


.......................................................

همین !

      

 |+|  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:35  توسط پریسا  | 
 
  بالا